تبليغاتX
هدیه خدا
عکسای موبایل بابایی

ادامه مطلب
+نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت12:40توسط مامانی |
ده ماهگی بدون کیک
ده ماهه شدم

میتونم وایسم

یه قدم هم بر میدارم و بعد از چند دقیقه میفتم

البته تا 10 دقیقه قشنگ وایمیستم

برام کیک نخریدن

نمیدونم چرا

شاید چون مامانی خیلی این ماه سرش شلوغ بود و مشکلاتش زیاد

ادامه مطلب
+نوشته شده در شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت18:53توسط مامانی |
بهار مبارک

دی شد و بهمـــن گذشت فصل بهاران رسید

جلوهء گلشن به باغ همچو نگاران رسیـــــد

یادم باشد که زیبایی های کوچک را دوست بدارم حتی اگر در میان زشتی های بزرگ باشند

یادم باشد که دیگران را دوست بدارم آن گونه که هستند ، نه آن گونه که می خواهم باشند
یادم باشد که هرگز خود را از دریچه نگاه دیگران ننگرم
که من اگر خود با خویشتن آشتی نکنم هیچ شخصی نمی تواند مرا با خود آشتی دهد
یادم باشد که خودم با خودم مهربان باشم
چرا که شخصی که با خود مهربان نیست نمی تواند با دیگران مهربان باشد
.
.
عمری با حسرت و انده زیستن نه برای خود فایده ای دارد و نه برای دیگران
باید اوج گرفت تا بتوانیم آن چه را که آموخته ایم با دیگران نیز قسمت کنیم
.
لحظات از آن توست؛ آبی، سبز، سرخ، سیاه، سفید،... رنگهایی را که بایسته است بر آنها بزن
روزهایت رنگارنگ
.
سال نو مبارک

ادامه مطلب
+نوشته شده در پنجشنبه هفدهم فروردین 1391ساعت12:49توسط مامانی |
من اومدم
سلام من کیش بودم بعدشم که اومدیم مامانم حوصله نداشت بیاد آپ کنه وقتم نداشت چون داره برا چند نفر هفت سین درست میکنه

منو مامانی و بابایی و دوست بابایی و خانومشون رفتیم کیش 4 روز

هتل ارم

خیلی خوش گذشت

من و خاله نگار حسابی با هم دوست شدیم

هوا خوب بود غروبا سرد میشد من اونجا دندون بالاییم دراومد الان 4 تا دندون دارم

خیلی دختر خوبی بودم اینا همشون از صبح تا شب بیرون بودن من اصلا اذیت نکردم تو کالسکم میخوابیدم

به مامانم میگم عکسامو زودتر بذاره

تو چکاپ 8 ماهگیم هم 8 کیلو بودم

اینقدر ورجه وورجه میکنم که نمیتونم تپلی بشم

مامان و بابا رو واضح میگم

با موزیک نانای میکنم

میتونم تنهایی بدون کمک چند دقیقه وایسم

هر وقت ایفن زنگ بزنه میدوم سمت در ورودی و میدونم الان یکی میاد تو

هر کسی لباس بپوشه میدوم بغلش که برم ددر

اتاق خودم رو میشناسم هرجای خونه باشم سریع میرم به سمت اتاقم


راستی مامانم میخواد از این به بعد مطالبو رمز دار بذاره هرکسی رمز خواست بگه تو وبش رمزو بنویسیم

ادامه مطلب
+نوشته شده در سه شنبه شانزدهم اسفند 1390ساعت14:32توسط مامانی |
رسیدگی به امور منزل
عکسای کارای جدیدم در 6 ماهگی و 7 ماهگی

بیشترش مربوط به رسیدگی به امور خانه هستش

باید به مامانم کمک کنم


لطفا ادامه مطلبو ببینید

ادامه مطلب
+نوشته شده در شنبه هشتم بهمن 1390ساعت13:23توسط مامانی |
7ماهگی
من واقعا نمیدونم به این مامانم چی بگم

دو هفته گذشته تازه یادش افتاده بیاد بگه من 7 ماهه شدم

عجباااااااااااا

روزی که 7 ماهه شدم باباییم میخواست کیک بخره مامانم نذاشت گفت بذار قراره یه مهمون عزیز هفته بعد برامون برسه

منظورش دختردایی خودش بود که خیلی هم منو دوست داره منم دوسش دارم

اما نیومد

فقط  زن دایی مامانم اومدن  تازشم برا کادو دندونی هم اورده بودن دستشون درد نکنه

این شد که کیک خوردن من به تعویق افتاد این اولین بار بود که کیک میخوردم

چکاپ 7 ماهگیم

قد 65

وزن 7700

دکترم راضی بود گفت با اینکه چهاردستو پا میره بازم خوب وزن گرفته خداروشکررررررررررر

عکسامو تو ادامه مطلب مامانم گذاشته

کارای جدیدم

تو تلفن دیگه حرف نمیزنم فقط حسابی بهش فکر میکنم که آخه چطور ممکنه این صدا از تو این بیاد بیرون؟؟؟؟

دس دستی رو خیلی جدی گرفتمو یه سری میگم ادس ادسس یعنی دست دست

رقصم بلد شدم

وقتی خیلی خوشحالم و دورم شلوغه خیلی از خوشحالی جیغ میزنمعاشق خوردن ماهیچه و استخونشم

مامانم میگه جدیدا خیلی فضول شدم به همه جاا سرک میکشم و به همه چی دست میزنم اما اصلا اینطور نیست

من فقط یکمی کنجکاوم همین

وقتی دعوام میکنن میفهمم و بغض میکنم و خودمو میزنم به اون راه

دیگه هرچی التماسم کنن نگاشون نمیکنم

هروقت گریه میکنم یا درد دارم مامانم حلقه رو در اتاقمو نشون بده گریمو یادم میره و میخندم

چون عاشقشم و هیچ وقت نمیذارن از نزدیک نگاش کنم اون یه جور جایزست برام

مامانم میگه خیلی شیرین شدم خیلی خواستنی شدمهمش منو بوس میکنه منم همش بوسش میکنم خیلی خوب بلدم ابراز محبت کنم

دالی کردنم یاد گرفتم خودمو یه جا قایم میکنم مثلا زیر پتوم بعدش هی دالی میکنم

ناز کردن صورت هم بابام یادم داده هرکیو که بگه زودی نازش میکنم

مامان نوشت:

دخمتر عروسکم هرروز دارم بیشتر عاشقت میشم ماشالا ماشالا خیلی زرنگی مامانی خیلی زود همه چیو یاد میگیری انرژیت خیلی زیاده خوش خوراکی معنی نگاهای منو خیلی خوب درک میکنی

انقدر مهربونی که حتی یه غریبه تو یه فروشگاه اینو زود میفهمه

خوش خنده و مهربون و صبور

اگه حتی ساعتها بریم خرید اصلا نق نمیزنی

چند شبی جدا تو اتاقت خوابیدی خیلی هم راحت میخوابیدی اما من دلم نیومد و دوباره اوردمت اتاق خودمون تا بعدا به فروشگاه یاسمین بگم بیان تختتو باز کننو بیارن تو اتاق ما

اگه بگم بیشتر از خودم بیشتر از همه دوستت دارم دروغ نگفتم

مامانی این ماه یه اتفاق بد برا یکی از دوستات افتاد البته ما اصلا ندیده بودیمش


رفت پیش فرشته ها

مامانی من خیلی ترسیدم  به خدا بگو من میخوام پیش مامانم بمونم سالمو سلامت

بگو مامانم دوست داره تا تو این دنیا هست شادی منو ببینه

خدایا هیچ مادریو با بچه اش امتحانش نکن

امیننننننننننن


ادامه مطلب
+نوشته شده در شنبه هشتم بهمن 1390ساعت9:58توسط مامانی |
دندون سوم و مهمونیییییییییی با دوستام
 دوشنبه 19 دی ماه بود که دوستام بالاخره اومدن خونمون

 پرنس کیان عسلییییییی 9 ماهه و بنیتای عسل 2 ماهو نیمه


خیلییییییییی خیلیییییییی خوش گذشت

امروز صبح هم دندون سومم دراومد بالا سمت چپ

عکسا رو به زودی میذاریم

بعدا نوشت:عکسای دی ماه اضافه شدند در قسمت ادامه مطلبببببب

ادامه مطلب
+نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم دی 1390ساعت17:0توسط مامانی |
دندون موشییییییی
من نمیدونم چرا این مامانم وقت داره همش با دوستاش حرف بزنه آشپزی کنه خونه تمیز کنه اما وقت نداره بیاد بنویسه من کی دندون در آوردم

من ساعت 12 ظهر روز شنبه 10 دی ماه اولین دندونم دراومد پایین سمت چپ انقده درد داشتت مامانم همش پل دندونی میزد پیاز میذاشت رو لثه ام

اینم عکسم با آش دندونیم

روز چهارشنبه 7 دی ماه یعنی 3 روز قبل از دندون من تونستم بشینم البته از قبل هم بلد بودم اما چند دقیقه بعد میخوردم زمین

روز شنبه هفته بعدش 17 دی ماه دندون دومیم دراومد پایین سمت راست


فرداشم رسما چهاردستو پا رفتنو یاد گرفتم



+نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم دی 1390ساعت16:52توسط مامانی |
اولین شب یلدا
مامان نوشت:شب یلدای امسال اولین شب یلدای عمرت بود عزیزم البته ازش لذتی نبردی چون متاسفانه دقیقا روزی بود که واکسن 6 ماهگی رو زده بودی

مامانت اصلا حوصله نداشت صبح با بابایی رفتیم واکسن بزنیم اولین بار بود بابایی میومد

تو رو توبغلش نشوندن و اول یه واکسن تپل زدن تو پای راست که یهو جیغ زدی نفست بند اومد عزیزم و هنوز خوب نشده بودی که بعدی رو زد تو اون یکی پات

بعدشم به زور قطره فلج اطفالو ریخت تو دهنت

الهی فدات بشم مونده بودی اخه این چه جور ددری بود که بابا منو اورده بابا که همیشه منو میبرد جاهای خوب

اومدیم تو ماشین و بهت شیر دادم

وقتی رسیدیم خونه من تنها بودم با تو خوشگم که هنوز درد پات شروع نشده بود اما یه ساعت بعد وایییییییی خدایا دخترم داشت از حال میرفت از بس درد داشت اصلا نمیدونستم چطوری ارومش کنم نه شیر میخورد نه بغلم میموند بالاخره به زور استامینفن خوابید شب که شد الکی یه میز چیدمو و دختر بی حالم رو نشوندم رو مبلو عکس گرفتیم

اما اخر شبی موقع هندونه خوردن همش حمله میکرد سمت هندونه

خیلی دوستت دارم مامانی

یلدای من  هفت سین  من    عید من       همه چی من تویی فقط تو

خیلی ممنونم مامانی خیلی ممنونم که اومدی پیشم که دوستم داری که موقع شیر خوردن نوازشم میکنی موقع بیدار شدن عاشقانه نگاهم میکنی که موقع عصبانیت تحملم میکنی  خودت بازی میکنی خیلی بزرگی دختر کوچکم

خدایا شکرت خدایا دلم خیلی گرفته از دنیات از این دنیای زشت  اما قشنگی داشتن فرزند می ارزه به همه زشتیهاش

 اینم عکس دختر قشنگم





دختر خوشگلم 10 روز پیش دس دسی رو یاد گرفت خیلی قشنگ دست میزنه

الان 3 روزه کاملا بدون کمک میشینه و قشنگ نیم ساعت همونجوری بازی میکنه

هر وقت دردی داری اگه یه پاکت فریزر بهت بدیم ساکت میشیو ساعتها باهاش بازی میکنی از بس دوسش داری

تلفنی حرف زدنو خیلی وقته میدونی چیه و خیلی دوست داری اگر من یا بابایی با تلفن حرف بزنیم و بهت ندیم صحبت کنی مجبوریم بعدش 192 یا 119 رو بگیریم تا صحبت کنی

خیلی قشنگ دس دسی میکنی

هر وقت ناراحتی غر میزنی میگی آآآ بو وِآ

خیلی قشنگ و با اشتها غذا میخوری خداروشکر

خدایااااااااااااا شکرت


+نوشته شده در پنجشنبه هشتم دی 1390ساعت18:32توسط مامانی |
نیم ساله شدم
من چند روز پیش نیم ساله شدم

فکر کنم خیلی مهمه آخه مامانم خیلی خوشحاله

کارای خیلی زیادی هم یاد گرفتم جدیدا دس دسی میکنم

سینه خیز رفتنو که گذاشتم کنارو رفتم تو کار چهر دستو پا رفتن

مامانم هم که همش فدام میشه نمیدونم یعنی چی ولی راه میره میگه فدات بشم قربونت برم عسل منی

بابام هم که همش میگه روژان خانومه خانوم خانومه قشنگ منه دوستش دارم من

لثه هام میخارن مامانم همش انگشتشو میکنه تو دهنم و میگه نه خبری نیست

فردا هم میخوان منو ببر ددر اما نمیدونم چرا دلشون برام میسوزه

شایدم میخوان عین دو ماه پیش  که کیک خوردیم بعدش سوزن زدن دوباره این کارو کنن

وزن این ماهم 7 کیلو و 250 بودش

من سوپ میخورم فرنی سرلاک زرده تخم مرغ پوره سبزیجات اب میوه

همشونم دوست دارممممممممم خیلی کیف میده

خب اینم عکسام

مامانم به جای کیک برام تیرامیسو درست کرد

اینجا از حمام اومدم روسریو دوست نداشتم این کلاهو سرم کردن که بدتیپ شم



مامانم تو این عکس بالایی خیلی نگاهمو دوست داره همش قربون صدقه این عکس میره



آماده برا رفتن خونه  مادر بزرگ   مامان بابایی 



تولد نیم سالگیم



+نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آذر 1390ساعت18:56توسط مامانی |
همایش شیرخوارگان حسینی
پارسال محرم مامانی نذر کرد که اگه نینی تو دلش سالم به دنیا بیاد سال دیگه محرم ببرتش همایش شیرخوارگان حسینی مصلای تهران لباس سقایی تنش کنه و از حضرت علی اصغر بخواد یارش باشه

هوا خیلی سرد بود و بابایی نمیخواست که بریم اما رفتیمممممممم

+نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آذر 1390ساعت17:26توسط مامانی |
کیک 5 ماهگی
به اسم من به کام شما

دلم آب افتاد

+نوشته شده در پنجشنبه سوم آذر 1390ساعت16:19توسط مامانی |
دارم 5 ماهه میشم
مامان چرا نمیای پس دارم ۵ ماهه میشمااااااااااا

اول از همه باید بگم مشکریمممممممممممممم از همه کسانی که در پست قبلی وبلاگ این همه اظهار لطف داشتن  به روژان

بعدشم بگیم که من اولین برف زندگیمو دیدم وای چه قشنگ بود چکمه پوشیدمو زدم بیرون

بعدشم بگم من الان دو هفته هست رسما غذا میخورم یعنی فرنی و لعاب برنج و حریره بادوم و هراز گاهی ناخنک میزنم به خورشتای خوشمزه ادم بزرگا

به به چقدر خوبه ها

خسته شدم از بس شیر مامانمو خوردم

در ضمن من دارم مو درمیارم و دیگه احازه نمیدم کسی بهم بگه چچل

جدیدا تو روروک میشینم و شدیدا بهش علاقه دارم البته ترمز داره و نمیتونم راه ببرمش فعلا

به تلفنی حرف زدن خیلی علاقه دارم

ددر رفتنو خیلی دوست دارم

مامانم میگه دستام خیلی تپلی شدن همش گازشون میگیره منم یخورده ناراحت میشم دیگه

 

از همین جا به دختردایی مامانم بوس میفرستم

سمیرا جون دوستت دارم

اینم عکسام

من النگو دارم

 تریپ زمستانیییییییی

+نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم آبان 1390ساعت14:27توسط مامانی |
4 ماهه شدم
من دیگه ۴ ماهه شدم خیلی خانوم شدم خودم دیگه بلدم و با دست و پاهای خودم بازی کنم و خودمو سرگرم کنم و به کسی محتاج نباشم

شبا خیلی خوب میخوابم مثل همیشه

مامانمو اصلا اذیت نمیکنم وقتایی که میدونم حوصله نداره یا ناراحته فقط بهش لبخند میزنم و اصلا غرغرو نیستم

تخت خودمو میشناسم و توش ساعتها بازی میکنم و با عروسکام حرف میزنم

تازه مستقل هم شدمو دیگه پیش مامان اینا نمیخوابم

خیلی دوست دارم مامانم یشم دراز بکشه و من با صدای نازکم باهاش آروم حرف بزنم عین آدم بزرگا

بعدشم دستمو بذارم روصورتشو به همه جای صورتش بکشم

مامانم خیلی کیف میکنه من دستمو میکنم تو دهنش و میکشم رو لپاش

یاد گرفتم جغجغه رو بگیرم تو دستم

چهره مامان و بابامو و مامان بزرگمو کاملا میشناسم و تو جمع نسبت بهشون عکس العمل نشون میدم

اصلا تو جمع غریبی نمیکنم و بغل همه میرم و به روی همه لبخند میزنم

مامانم میگه من خیلی میفهمم و  خیلی باشعورم

مامانم زیاد حوصله نداشت بیاد اینجا

خب عیبی نداره حالا اومده عکسامو بذاره

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1390ساعت12:1توسط مامانی |
سفر شمال
فردای اون روز رفتیم شمال مامانی هول هولی کاراشوکردو چمدونو بست

هم رفتیم تنکابن هم شهر قشنگ نور

اینم بگما من خیلی دخمل خوبی بودم و اصلا مامانمو اذیت نکردم بد خواب نشدم مریض نشدم بد اخلاق نشدم...............


اینم عکسام

اینجا تو ماشینم 


کنار دریا

 باغچه ی ویلا

کنار درخت نارنج در مروارید خزر

ویلای داییم اینم که دحتر دایی بهار هستش که خیلی دوسم داره

+نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم شهریور 1390ساعت19:2توسط مامانی |
من مریض نیستم

چند وقت پیشا مامانم منو برد دکتر

وقتی آقای دکتر دید من هنوزم از بینی بالا میارم برام سونوگرافی معده و مری نوشت که چون هیچ جا وقت نداشتن منو به بیمارستان مفید معرفی کرد بیمارستان هم گفتن دکتر جونمون رفته مسافرت و ادرس یه سونوگرافی تو تجریشو به مامانم دادن خلاصه رفتیم سونو و بعد از 4 ساعت معطلی و 90 سیسی اب قند خوردن نوبتمون شد

منو معاینه کردنو تو سونو نوشتن رفلاکس خفیف معده و مشکوک به انسداد خروجی معده

مامانم خیلی ناراحت شد چون دکتر گفت اگر عکس بندازین و انسداد داشته باشه باید سریعا عمل بشه

بعد از اینکه پیش دکتر ایمانزاده که فوق تخصص گوارشه رفتم مامانم خیلی غصه دار شد تا اینکه دوست مامانم خاله سمیرا گفت برید پیش دکتر مرادی نژاد

اونجا که رفتیم دکتر با معاینه دست گفت این بچه نه آلرژی داره نه انسداد

رفلاکسشم زودی خوب میشه و برا محکم کاری یه سونو نوشت که گفت فقط دکتر جنتی و مهدیزاده رو قبول داره

مامانم با بدبختی برام وقت گرفت و روز دوشنبه 21 شهریور رفتیم اونجا دقیقا 7 ساعت تو ماشین نشستیم تا نوبتمون شد دکتر مهیزاده گفت رفلاکسو داره اما دریچه پیلور بازه بازه هیچ انسدادی در کار نیست

بابایی از خوشحالی گفت فردا بریم شمال؟

هوراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا من که گفته بودم مامانی من هیچیم نیست

+نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم شهریور 1390ساعت17:19توسط مامانی |
مامان هنرمندی دارم خیلی دوسش میدارم
مامانم خیلی وقته دلش میخواست از من یه عکس هنری بگیره به شیوه اون خانومی که از دخترش عکس میگرفت اما وقت نمیکرد تا اینکه............

 

حالا هنوز فضا نرفتم قراره از اون عمس فضانوردی ها هم ازم بگیره

+نوشته شده در دوشنبه هفتم شهریور 1390ساعت15:34توسط مامانی |
بلدم دمر بشم
همه میگن الان زوده اما خب من به اسونی این کارو میکنم از وقتی دوماهم شد

البته مامانم دیر دوربینو اورد اولش طاق باز خوابیده بودم

از یک زاویه دیگر

و حالاااااااا

تازه حواسم هم هست خفه نشم همیشه سرمو میذارم رو دستم

+نوشته شده در دوشنبه هفتم شهریور 1390ساعت15:28توسط مامانی |
خوش گذرونی
از وقتی من به دنیا اومدم تقریبا چیزی بجز دیوار ندیدم دیوار خونه خودمون دیوار خونه مامانی دیوار مطب دکتر

البته فقط یک بار با فامیل های بابا رفته بودیم پارک برا افطار که اونم اینقدر تاریک بود هیچی ندیدم و بنابراین تو کالسکم گرفتم خوابیدم

تا اینکه.......... بعد از غر زدن های شدید مامان و بی قراری های من بالاخره بابایی کوتاه اومد و منو از قرنطینه در اورد

بله

چهارشنبه مامان به بابا گفت داری میای یه سر به دبنهامز بزن ببین لباس داره یا نه بابایی گفت فردا با هم میریم خب

اینجا بود که مامانی بال در آورزد بیچاره انگار دنیارو بهش دادن

پنج شنبه باز افطار دعوت بودیم پارک

ساعت ۵ آماده رفتن شدیم هم کالسکه هم کریر هم آغوشی رو برداشتیم و رفتیم میرداماد

دبنهامز که کلا خالی شده بود از لباس و یه مشت رگال  لخت معلوم بودن

رفتیم میدون محسنی وای من تو آغوشی تو بغل بابایی چه حالی میکردم بابا اصلا فکرشم نمیکرد من که اینقده کوچولو ام اون تو بمونم و اصلا نق نزنم

خاله های زیادی هم تو خیابون تحویلم گرفتن و من به همشون لبخند میزدم ۳ ساعت تموم دخمل خوبی بودم تا مامانم خوشحال باشه و بابایی دفعه بعدم بیاردش بیرون

وای راستی یه عالمه لباس خوشگل خریدم حالا میپوشم میبینید

بعد از خرید رفتیم ۱ارک اما به علت طوفان و باران شدید سفره افطار را با تمام مخلفاتش در پارک رها کرده و بدو بدو رفتیم خانه مادر بزرگ بابایی

راستی دیروز یادم رفت عکس بندازم

+نوشته شده در جمعه چهارم شهریور 1390ساعت15:33توسط مامانی |
واکسن و کیک
خب از یه طرف برام کیک میخرید و جشن میگیرید و بوسم میکنید و عکس و . از یه طرف منو میبرید بهم سوزن میزنید که گریه کنم؟

یه شب خوب و پر از شادی و خنده و یه صبح پر از دردو گریه

شما آدم بزرگا خیلی عجیبید رو هیچ چیتون نمیتونم حساب کنم

مهربونیاتون هم به درد خودتون میخوره الکی میگید دوستت دارم قربونت برم

اگه دوستم دارید این چه وضعیه آخه امپول میزنید بعدش هی دوا میدید من  گیج و منگ باشم

 

اینم از دردی که کشیدم و هیچی نگفتم

+نوشته شده در جمعه بیست و هشتم مرداد 1390ساعت0:21توسط مامانی |